|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
صبح بعد آپ ماهان درست گوشه ی همین اتاق که توش سیستمه
یهویی شورتشو کشید پایین با خیال راحت.... من یهویی بلند شدم گفتم ماهان .... بعدم فرستادمش wc نیشستم اینجا رو تمییز کردم کلیم باهاش صحبت کردم امیدوارم که اثر بخشیده باشه.. حالا که دارم می نویسما بوی گند ی میاد که نگو !!!... اما صبح الهه جونم اومدم پیشم و وولش دید که اونطوری ناناحنما نیشست گفت کی اینجوریت کرده هااااان!!! منم گفتم این امیر نا جنس ... اونم گفت: امیر رو ولش کن بیابریم بازار!!! راستی همون اول اولش که بلاگو ساختم آدرسشو به الهه دادم همچنین داداش رضام بگو کی آدرسشو نداره البته داداشیم که یکی دوبار اومد دیگه نیومد ولی الهه همیشه می خونتش از وقتیم که شوشو کرده ها یه خط در میون نمیرسه بنده خدا... منم آماده شدم و کلی اینطرف و اونطرف ما رو کشوند آخرشم دست از پا دراز تر اومدیم خونه هلاک ... اومدیم خونه وسیله های مهیار و ماهان رو براشون ردیف کردم آخه دیگه مدرسه ها دارن باز می شن ماهان که میره آمادگی و باید از شنبه بره و مهیارم که میره سوم... الهه یکمی آهنگ گذاشت و رقصید و هر چیم بهم گفتشا من گفتم حالشو ندارم بعدم موزا رو بهش نشون دادم اونم گفت عمرا" اگه بهت بدن خودت برو در بزن خونشون بگو موز من چی شده؟!! بعدم داشتیم امیر و نوید رو مقایسه می کردیم کلی می خندیدیم به جون خودم خواهر شوهر از این باحال تر وجود نداره خدایی آخه هر چیم که پشت داداشش بد بگیا نه نمی گه!!! که توی هوای موزیک و سر و صدا امیر زنگید البته محاله اون از صبح که میره سر کار تا اونوقت تماس نگیره حتی شده یه مسیج کوتاه میده ... سلام که کردیما گفت: خوبی؟ منم گفتم آره اونم گفت چه خبر ؟ منم گفتم هیچ اونم گفت : نارسیس می خوای بیای اینجا منم گفتم نه!!! اونم گفت هنوز از دستم دلخوری؟ منم گفتم نه الهه هست سرگرمیم اینو هم از روی قصد گفتم تا بدونه دلم واسش نتنگیده حتی قد ارزن!!! اونم گفت : باشه خوش باشین بعدم یه ماچ فرستاد هر چی صبر کردا جوابشو ندادم اونم گفت جواب سلام واجبه !!! منم گفتم از دستت عصبانیم آخه امیر گفت: چرا ؟ منم گفتم هر کسی که میاد و منو می رنجونه به جای دلداری دادنت و حل کردن مشکل من فقط داری اذیت می کنی تا یه چی می شه می گی اینجا رو ببند آخه چرا؟ روز اول که اینجا رو ساختم قرارمون چی بود هان؟! امیرم گفت به جون خودت به جون بچه ها واسه خودت گفتم آخه مسایل بلاگت داره زندگی ما رو بهم میریزه ... منم گفتم چه ربطی داره .. اونم گفت :باشه عزیزم اگه اشتباه کردم ببخش حالا ماچو بفرست که منتظرم!! منم در حال ناز کردن بیدم که الهه جون اومد گوشی رو از دستم گرفت و گفت: بابا نمی خواد ،دوست نداره بوست کنه ، حالا قطع کن!!! منو می گیا تندی گوشی رو از دست الهه گرفتم و سریع ماچو فرستادم امیرم خندید و گفت بابا جان الهه سیاستش این بود خواسته تو رو جَری کنه تا اینقدر ناز نکنی تو چرا باورت شد!! منم گفتم خیلی بد جنسی امیر، واسه حرف الهه نبود که دلم خواسته بود!!! ....مامانی کجا گیر کردی گفتیم ۹ روز نیستی برو عشقولی نگفتیم دیگه بری پیدات نشه ولله نمی گن مردم اینجا چشم براهن ![]()

![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:21 توسط نارسیسا
|
