تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

صبح بعد آپ ماهان درست گوشه ی همین اتاق که توش سیستمه

یهویی شورتشو کشید پایین با خیال راحت....

من یهویی بلند شدم گفتم ماهان  ....

بعدم فرستادمش wc نیشستم اینجا رو تمییز کردم کلیم باهاش صحبت کردم

امیدوارم که اثر بخشیده باشه..

حالا که دارم می نویسما بوی گند ی میاد که نگو  !!!...

اما صبح الهه جونم اومدم پیشم  و وولش دید که اونطوری ناناحنما نیشست گفت

کی اینجوریت کرده هااااان!!!

منم گفتم این امیر نا جنس ...

اونم گفت: امیر رو ولش کن بیابریم بازار!!!

راستی همون اول اولش که بلاگو ساختم آدرسشو به الهه دادم همچنین داداش رضام

بگو کی آدرسشو نداره

البته داداشیم که یکی دوبار اومد دیگه نیومد

ولی الهه همیشه می خونتش از وقتیم که شوشو کرده ها یه خط در میون

نمیرسه بنده خدا...

منم آماده شدم و کلی اینطرف و اونطرف ما رو کشوند آخرشم دست از پا دراز تر اومدیم خونه

هلاک ...

اومدیم خونه وسیله های مهیار و ماهان رو براشون ردیف کردم آخه دیگه

مدرسه  ها دارن باز می شن

 

 

ماهان که میره آمادگی و باید از شنبه بره و مهیارم که میره سوم...

الهه یکمی آهنگ گذاشت و رقصید و هر چیم بهم گفتشا

من گفتم حالشو ندارم بعدم موزا رو بهش نشون دادم اونم گفت

عمرا" اگه بهت بدن خودت برو در بزن خونشون بگو موز من چی شده؟!!

بعدم داشتیم امیر و نوید رو مقایسه می کردیم کلی می خندیدیم

به جون خودم خواهر شوهر از این باحال تر وجود نداره خدایی

آخه هر چیم که پشت داداشش بد بگیا نه نمی گه!!!

که توی هوای موزیک و سر و صدا امیر زنگید

البته محاله اون از صبح که میره سر کار تا اونوقت تماس نگیره حتی شده

یه مسیج کوتاه میده ...

سلام که کردیما گفت: خوبی؟ منم گفتم آره

اونم گفت چه خبر ؟ منم گفتم هیچ

اونم گفت : نارسیس می خوای بیای اینجا منم گفتم نه!!!

اونم گفت هنوز از دستم دلخوری؟

منم گفتم نه الهه هست سرگرمیم اینو هم از روی قصد گفتم تا بدونه

دلم واسش نتنگیده حتی قد ارزن!!!

اونم گفت : باشه خوش باشین

بعدم یه ماچ فرستاد هر چی صبر کردا جوابشو ندادم

اونم گفت جواب سلام واجبه !!!

منم گفتم از دستت عصبانیم آخه

امیر گفت: چرا ؟ منم گفتم هر کسی که میاد و منو می رنجونه به جای

دلداری دادنت و حل کردن مشکل من فقط داری اذیت می کنی

تا یه چی می شه می گی اینجا رو ببند آخه چرا؟

روز اول که اینجا رو ساختم قرارمون چی بود هان؟!

امیرم گفت به جون خودت به جون بچه ها واسه خودت گفتم

آخه مسایل بلاگت داره زندگی ما رو بهم میریزه ...

منم گفتم چه ربطی داره ..

اونم گفت :باشه عزیزم اگه اشتباه کردم ببخش حالا ماچو بفرست که منتظرم!!

منم در حال ناز کردن بیدم که الهه جون  اومد گوشی رو از دستم گرفت و گفت:

بابا نمی خواد ،دوست نداره بوست کنه ، حالا قطع کن!!!

منو می گیا  تندی گوشی رو از دست الهه گرفتم و سریع ماچو فرستادم

امیرم خندید و گفت بابا جان الهه سیاستش این بود خواسته تو رو

جَری کنه تا اینقدر ناز نکنی تو چرا باورت شد!!

منم گفتم خیلی بد جنسی امیر،  واسه حرف الهه نبود که دلم خواسته بود!!!

....مامانی کجا گیر کردی گفتیم ۹ روز نیستی برو عشقولی

نگفتیم دیگه بری پیدات نشه

ولله نمی گن مردم اینجا چشم براهن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:21 توسط نارسیسا |

پیوندها

1_شیخ امیر نیویورکی
2_این نه اون
3_ ایمان
4_ماماني عاشق
5_یاسمنگولا
6_امید
7_مهران اورجینال
8_حسام
9_مامان آرمین
10_نیلا
11_nsbh
12_پارمیدا
13_دنیا2
14_بهار
15_نیلوفر
16_نغمه
17_بهار 3
18_ کیشوند
19_زیبا
20 _لادن
21_مهربانو
22_آواز دو پرنده
23_افسون
24_دفتر خاطرات من
25_مهتاب
26_امیر
27_مرضیه
28_آشنا
29_آرش
30_بیتا
31_رویا
32 _من
33_محمد صبا
34_سعید1
35_سعید 2
36_آرمین
37_احد
38_الهام
39__روزبه
40_ترانه
ღ.•**•.Ar@sH.•**•.ღ41_
42_کیانا* احمد
43_شهاب
44_نیلوفر 3
45_نیلوفر 2
46_لیلی عاشق
48 _حمید رضا1
49_حمید رضا 2
50_رسپینا
51_پارسای میتیل
52_دینا
53_تیده آ
54_حسین و نگار
55_امیر و آذین
56_جوانه ی امید
57_سهیل
lonlinessisland_58
59_خانوم گل
60_سارینا
61_ لیلا
62_ژاماسب از آمل
63_لی لی
64_بامداد
71_بهنود1
72_بهنود2
73_روشنک
75_من ؛ تو ؛ ما
76_آزاده
77_رها
78_امیر متین
79_ققنوس
80_میلاد
81_آرمین 2
82_مسعود
83 _ایمان2
84_سامی
85_احمد
86_کولی
87 _میلاد2
88_سارا
89 _دلآرام
90_افسون 2
91_نیوشا
92_بهانه
93_امید2
94_فرشته
95_دخترک تنها
96_مهرداد
97_فاطمه
98_عباس کمالی
99_دو عاشق
100_خاطرات سنم
101_جوجو پرطلای آبجی
102_سعید4
103_سمیه
104_باباقور قوری
105_ایران سردرگم
106_شیرین
107_سپیده
108_عقیل
109_نرگس2
110_ladybird

RSS

POWERED BY: Blogfa
POWERED BY: Mihanblog